| گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر | بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر | ||||
| خرم آن روز که با دیده گریان بروم | تا زنم آب در میکده یک بار دگر | ||||
| معرفت نیست در این قوم خدا را سببی | تا برم گوهر خود را به خریدار دگر | ||||
| یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت | حاش لله که روم من ز پی یار دگر | ||||
| گر مساعد شودم دایره چرخ کبود | هم به دست آورمش باز به پرگار دگر | ||||
| عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند | غمزه شوخش و آن طرهی طرار دگر | ||||
| راز سربسته ما بین که به دستان گفتند | هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر | ||||
| هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت | کندم قصد دل ریش به آزار دگر | ||||
| بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست | غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر | (حافظ) |
نمایش پستها با برچسب شعر. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شعر. نمایش همه پستها
۱۷ مهر ۱۳۹۱
۱۳ خرداد ۱۳۸۹
به مناسبت روز زن
آسمان را گفتم
می توانی آيا بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان
کم دارم
روی کردم با بحر
گفتم اورا آيا
می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در
اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار بيکران بودن را
بيکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر اين کار بزرگ
قطره يی بيش نيم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
می توانی آيا بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان
کم دارم
روی کردم با بحر
گفتم اورا آيا
می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در
اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار بيکران بودن را
بيکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر اين کار بزرگ
قطره يی بيش نيم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
۱ دی ۱۳۸۸
فال شب یلدا
به مناسبت شب یلدا تفعلی زدم اینبار بر سعدی :
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست
بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست
دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم
ور نسازد میبباید ساختن با خوی دوست
گر قبولم میکند مملوک خود میپرورد
ور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست
هر که را خاطر به روی دوست رغبت میکند
بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست
دیگران را عید اگر فرداست ما را این دمست
روزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست
هر کسی بی خویشتن جولان عشقی میکند
تا به چوگان که در خواهد فتادن گوی دوست
دشمنم را بد نمیخواهم که آن بدبخت را
این عقوبت بس که بیند دوست همزانوی دوست
هر کسی را دل به صحرایی و باغی میرود
هر کس از سویی به دررفتند و عاشق سوی دوست
کاش باری باغ و بستان را که تحسین میکنند
بلبلی بودی چو سعدی یا گلی چون روی دوست
"سعدی"
۲ آذر ۱۳۸۸
یک شعر مدرن
در میان ابیات این شعر اوج اندیشه مدرن شاعر به چشم می خورد .به نظر من این شعر کمتر از بیانیه مدرنیست ها نیست .
نام این شعر یاغی و سراینده آن هوشنگ شفا است:
برلبانم غنچه لبخند پژمرده است نغمه ام دلگير رو افسرده است
نه سرودي، نه سروري، نه هم آوازي، نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است
يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است
اين چه آييني،چه قانوني، چه تدبيري است ؟
من از اين ارامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر
من از اين اهنگ يكسان و مكرر عاصي ام ديگر
من سرودي تازه ميخواهم، جنبشي، شوري،نشاطي ،نغمه ايي ، فرياده هاي تازه مجوييم
من به هر آيين ومسلك كو كسي را از تلاشش باز دارد ياغي ام ديگر
من تو را درسينه ، اي اميد ديرين سال خواهم كشت
من اميد تازه ميخواهم . افتخاري آسمان گير و بلند آوا زه ميخواهم
كرم خاكي نيستم اينك تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش
نيستم شب كور كه ازخورشيد روشن گر بدوزم چشم
آفتابم من كه يكجا يك زمان ساكت نمي مانم
با پر زرين خورشيد افق پيماي خويش
من تن بكر همه گلهاي وحشي را نوازش ميكنم هر روز
جويبارم من كه تصوير هزاران پرده در پيشاني ام پيداست
موج بيتابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
كرم خاكي نيستم من آفتابم جويبارم موج بيتابم
تا به چند اين گونه در يك دخمه بي پرواز ما ندن تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن
شه پر ما آسماني را به زيرچنگ پروازه بلندش داشت
آفتابي را به خاري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پاي كوب پر غرور ما چو بيد از باد ميلرزيد
اينك آن اواز و پروازه بلند واين خموشي و زمين گيري
اينك آن همبستري با دختر خورشيد و اين هم خوابگي با مادر ظلمت
من هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد
گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تكاپو، زندگي يعني هياهو، زندگي يعني شب نو ،روز نو،انديشه نو
رندگي يعني غم نو ،حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يك دم يك نفس هم ز جنبش وا نماند، گر چه اين جنبش براي مقصدي بيهود باشد
زندگاني همچنان آب است ؛آب اگرراكد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت؛ بوي گند ميگيرد
در ملال آب گيرش غنچه لبخند ميميرد، آهوان عشق از آب گلالودش نمي نوشد
مرغكان شوق در آيينه تارش نمي جوشند
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ
من ز مرگ از آن نمي ترسم كه پاياني است بر تور يك آغاز
بيم من از مرگ يك افسانه دلگير بي آغاز و پايان است
من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم
من سرودي تازه خواهم خواند كش گوش كسي نشنيده باشد
من نمي خواهم به عشقي ساليان پابند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن
من نبتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه لب تازه شراب تازه عشق تازه ميخواهم
قلب من با هر طپش يك آرمان تازه مي خواهد
سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال حتي يك خدا را سجده كردن قرنها او را پرستيدن نمي خواهم
من خدايي تازه مي خواهم گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملك هستي را گر چه او رونق دهد آيين مطرود و حرام مي پرستي را
من به ناموس قرون بردگي ها ياغي ام ديگر
ياغي ام من ياغي ام من گو بگيرندم ،بسوزندم گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو به سنگ نا حق تكفير استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند
من از اين پس ياغي ام ديگر
نام این شعر یاغی و سراینده آن هوشنگ شفا است:
برلبانم غنچه لبخند پژمرده است نغمه ام دلگير رو افسرده است
نه سرودي، نه سروري، نه هم آوازي، نه شوري
زندگي گويي ز دنيا رخت بر بسته است
يا كه خاك مرده روي شهر پاشيده است
اين چه آييني،چه قانوني، چه تدبيري است ؟
من از اين ارامش سنگين و صامت عاصي ام ديگر
من از اين اهنگ يكسان و مكرر عاصي ام ديگر
من سرودي تازه ميخواهم، جنبشي، شوري،نشاطي ،نغمه ايي ، فرياده هاي تازه مجوييم
من به هر آيين ومسلك كو كسي را از تلاشش باز دارد ياغي ام ديگر
من تو را درسينه ، اي اميد ديرين سال خواهم كشت
من اميد تازه ميخواهم . افتخاري آسمان گير و بلند آوا زه ميخواهم
كرم خاكي نيستم اينك تا بمانم در مغاك خويشتن خاموش
نيستم شب كور كه ازخورشيد روشن گر بدوزم چشم
آفتابم من كه يكجا يك زمان ساكت نمي مانم
با پر زرين خورشيد افق پيماي خويش
من تن بكر همه گلهاي وحشي را نوازش ميكنم هر روز
جويبارم من كه تصوير هزاران پرده در پيشاني ام پيداست
موج بيتابم كه بر ساحل صدفهاي پري مي آورم همراه
كرم خاكي نيستم من آفتابم جويبارم موج بيتابم
تا به چند اين گونه در يك دخمه بي پرواز ما ندن تا به چند اينگونه با صد نغمه بي آواز ماندن
شه پر ما آسماني را به زيرچنگ پروازه بلندش داشت
آفتابي را به خاري در حريم ريشخندش داشت
گوش سنگين خدا از نغمه شيرين ما پر بود
زانوي نصف النهار از پاي كوب پر غرور ما چو بيد از باد ميلرزيد
اينك آن اواز و پروازه بلند واين خموشي و زمين گيري
اينك آن همبستري با دختر خورشيد و اين هم خوابگي با مادر ظلمت
من هرگز سر به تسليم خدايان هم نخواهم داد
گردن من زير بار كهكشان هم خم نمي گردد
زندگي يعني تكاپو، زندگي يعني هياهو، زندگي يعني شب نو ،روز نو،انديشه نو
رندگي يعني غم نو ،حسرت نو، پيشه نو
زندگي بايست سرشار از تكان و تازگي باشد
زندگي بايست در پيچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذيرد
زندگي بايست يك دم يك نفس هم ز جنبش وا نماند، گر چه اين جنبش براي مقصدي بيهود باشد
زندگاني همچنان آب است ؛آب اگرراكد بماند چهره اش افسرده خواهد گشت؛ بوي گند ميگيرد
در ملال آب گيرش غنچه لبخند ميميرد، آهوان عشق از آب گلالودش نمي نوشد
مرغكان شوق در آيينه تارش نمي جوشند
من سر تسليم بر درگاه هر دنياي ناديده فرو مي آورم جز مرگ
من ز مرگ از آن نمي ترسم كه پاياني است بر تور يك آغاز
بيم من از مرگ يك افسانه دلگير بي آغاز و پايان است
من سرودي را كه عطري كهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمي خواهم
من سرودي تازه خواهم خواند كش گوش كسي نشنيده باشد
من نمي خواهم به عشقي ساليان پابند بودن
من نمي خواهم اسير سحر يك لبخند بودن
من نبتوانم شراب ناز از يك چشم نوشيدن
من نه بتوانم لبي را بارها با شوق بوسيدن
من تن تازه لب تازه شراب تازه عشق تازه ميخواهم
قلب من با هر طپش يك آرمان تازه مي خواهد
سينه ام با هر نفس يك شوق يا يك درد بي اندازه مي خواهد
من زبانم لال حتي يك خدا را سجده كردن قرنها او را پرستيدن نمي خواهم
من خدايي تازه مي خواهم گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملك هستي را گر چه او رونق دهد آيين مطرود و حرام مي پرستي را
من به ناموس قرون بردگي ها ياغي ام ديگر
ياغي ام من ياغي ام من گو بگيرندم ،بسوزندم گو به دار آرزوهايم بياويزند
گو به سنگ نا حق تكفير استخوان شعر عصيان قرونم را فرو كوبند
من از اين پس ياغي ام ديگر
اشتراک در:
پستها (Atom)